ارتقا از بدتر، به بد...
می دونی٬ همیشه فکر می کنم که "بزرگ شدن" بزرگ ترین مشکل انسان هاست! یعنی اصلا اگر درست فکر کنی٬ یک انسان مشکل دیگری جز بزرگ شدن نخواهد داشت. -البته اگر درست فکر کنی!- اگر یک کمی درست تر هم فکر کنی٬ می بینی که یک انسان٬ مشکلی بزرگ تر از "کوچک بودن" ندارد! یعنی اصلا اگر خیلی درست تر فکر کنی٬ یک انسان مشکل دیگری جز کوچک بودن و کوچک ماندن نخواهد داشت. -البته اگر خیلی درست فکر کنی!- من٬ الان٬ درست که فکر می کنم٬ می بینم که مشکلی ندارم٬ خیلی درست تر هم که فکر می کنم٬ متوجه می شوم که باز٬ با مشکلی چندان جدی رو به رو نیستم. یعنی مشکل خاصی ندارم! پس چرا باید ناراحت آینده ای باشم که در آن "بزرگ" خواهم شد٬ یا گذشته ای که در آن "کوچک" بوده ام. چون وقتی تصمیم می گیری که از "کوچکی" به "بزرگی" ارتقا یابی٬ در اصل تصمیم گرفته ای که از "بدتر" به "بد" بهبود یابی! که خب٬ جای بسی امیدواریست! به هر حال٬ تصمیم با توست. می توانی "بزرگ" شوی و برای خود مشکل ایجاد کنی٬ یا کوچک بمانی و مشکلی بزرگ تر را تجربه کنی!...
2
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 16:42  توسط فواد |
بد و بدتر!...
مي دوني، خيلي بده كه وقتي كه مي خواي چيزي بنويسي، اونو ننويسي! ولي مي دوني، خيلي بد تره، وقتي كه چيزي براي نوشتن نداري و شروع به نوشتن مي كني!...
2
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 19:19  توسط فواد |
پنجره ی بزرگ اتاق من...
احساس جالبیه٬ احساس کرختی همراه با چاشنی نفرت از خود وقتی که روی صندلی٬ پشت میز کامپیوتر لم دادی و از پنجره ی بزرگ اتاقت٬ به بیرون نگاه می کنی... شب و روز... نگاه می کنی... به آدم هایی که همشون دارن از این ور به اون ور می دوند. هر کدومشون مشغول کاری هستند. و اکثرشون کارهایی می کنند که تو٬ از این بالا٬ خندت می گیره به کارهاشون ولی وقتی اون پایین٬ توی خیابون داری راه می ری٬ اصلا چنین حسی بهت دست نمی ده. حتی شاید خودت هم از این کارها بکنی تا کسی که از پنجره ی بزرگ اتاقش٬ از اون بالا داره نگاهت می کنه٬ خندش بگیره! آره... داشتم می گفتم که احساس جالبیه٬ وقتی بیدار می مونی تا پنج صبح٬ همون طور که لم دادی روی صندلی٬ پشت میز کامپیوتر٬ تنهای تنها٬ در حالی که هیچ صدایی از هیچ جایی بلند نمی شه و تازه خیلی هم خوشحالی که صدایی نمی شنوی! و همین طور زل می زنی به خیابون٬ از پنجره ی بزرگ اتاقت٬ در حالی که مگس هم پر نمی زنه توی خیابون! و بعد٬ تا می بینی که داره صداهایی به گوش می رسه٬ از کلاغ هایی که شروع به خواندن می کنند گرفته تا صدای استارت تک و توک٬ ماشین های پارک شده توی کوچه٬ به خودت می گی که دیگه٬ وقت خواب رسیده! و می خوابی! می خوابی و خواب می بینی... که لم دادی روی صندلی٬ پشت میز کامپیوتر٬ و از پنجره ی بزرگ اتاقت٬ به بیرون نگاه می کنی...
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 16:27  توسط فواد |
اشک هایت را جمع کن!
زندگی٬ سرشار از اشک هاست
آن قدر گریه کن که از اشک هایت٬
دریایی سازی...
در آن دریا شنا کن
و از زندگی بگذر...
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 21:22  توسط فواد |
چه چیزی عجیب خواهد بود اگر؟!...
شنيده ام كه مي گويند عاشقيم... شنيده ام بسيار از عشق... خوانده ام بسيار از آن... ولي هرگز٬ هرگز از عشق ننوشته ام! انگار نيرويي٬ مرا از اين كار باز مي داشته٬ اين نيرو٬ نه نيرويي خارج از وجودم٬ كه خود وجودم بوده! عادت كرده ايم به بيان چيزهايي كه درباره ي آن ها هيچ نمي دانيم! عادت كرده ايم به عاشق شمردن و عاشق پنداشتن٬ به از عشق سخن گفتن٬ به از عشق خواندن... نمي دانم شايد٬ بتوان عشق را جزو عبارات كنايي دانست. عباراتي كه معاني خاص دارند. عباراتي كه نمي فهمي معني آن ها را مگر اين كه آنها را از نزديك حس كني. به هر حال٬ مي توانم كلمه ي عشق را٬ به همراه كلماتي مانند خدا٬ جهان٬ مرگ٬ برزخ٬ بهشت٬ جهنم٬ روح٬ وجدان٬ خوشبختي٬ انسانيت٬ خودم{!} و... در ليست سياه كلمات قرار دهم! ليستي كه هر روز٬ با نگاه كردن به آن -مانند نگاه كردن يك بچه ي هفت ساله به يك مسئله ي مطرح شده در مبحث ديفرانسيل!-٬ بيشتر به حقارت خودم پي مي برم در حالي كه هر شب٬ با مرور افكارم٬ بيشتر به عظمت وجودم مي رسم!...
در اين صورت٬ مي انديشم كه "عشق" چيزي نيست كه بتوان آن را در هر انساني و هر صحبتي و هر شعري و هر جايي يافت. مسلما "عشق" آن نيست كه مي خوانيم... مسلما "عشق" چيزي وراي آن است... چيزي كه با رسوخ كردن آن در وجودت٬ ديگر به ليست سياه كلماتت٬ بچه گانه نگاه نخواهي كرد... خدا٬ جهان٬ مرگ٬ برزخ٬ بهشت٬ جهنم٬ روح٬ وجدان٬ خوشبختي٬ انسانيت٬ خودت و... را درک خواهی کرد... با تمام وجود... و در آن زمان٬ تو٬ خدايي خواهي شد٬ براي خودت٬ براي معشوقت٬ براي من و ديگران... و معشوقت٬ خدايي براي تو٬ خدايي مهربان٬ كه در هر صورت تو را بالا مي برد٬ حتي اگر تو را از نردبان ربوبي٬ به پايين افكند و تو٬ با سر٬ به زمين بخوري!...
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 16:8  توسط فواد |
به من عشق بورز یا مرا بکش! مبحث عشق های دو طرفه و بی طرفه!...

-دیروز٬ عاشقت بودم. امروز٬ نفرت از تو٬ تمام وجودم را فرا گرفته. فردا٬ تو را خواهم کشت و پس فردا خودم را...
-کدام یک را باور کنم؟!...
-پس عاشقم باش٬ به من عشق بورز یا... یا مرا بکش!...
خیلی تلاش کردم که مثل بچه ها بنویسم! مدادم می شکست! شبیه شده یا نه؟!
2
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 15:32  توسط فواد |
من، تو، ما...
کسی از دست می دهد٬ پس کسی به دست می آورد. کسی می گرید٬ پس کسی می خندد. کسی به پایین می افتد٬ پس دیگری به بالا می رود. کسی می میرد٬ و کسی زنده می شود. کسی می نویسد٬ دیگری می خواند. کسی می بیند٬ کسی دیده می شود. کسی می راند٬ کسی رانده می شود. یکی از دست می دهد و دیگری به دست می آورد... یکی از دست می دهد٬ دیگری به دستش می آورد... هرآنچه را که از دست می دهی٬ به دیگری می سپاری به دست آوردنش را... و تو نمی توانی مانع به دست آوردن آن شوی٬ اما می توانی آن را برای خود به دست آوری... برای خود و برای من٬ که ما می شویم و با هم٬ در آن سهیم خواهیم بود... چیزی را که تو از دست می دهی٬ من به دست می آورم... و در نهایت٬ ما در آن چیز سهیم خواهیم بود و از آن بهره خواهیم برد... انگار چیزی می گویی به من. می گویی منِ تو نابود خواهد شد٬ و من می گویم٬ منِ من٬ به اوج خواهد رسید... پس ما به بالا خواهیم رفت٬ هر چند تو در پایین سیر می کنی!... پس بیا و سهم خود را بگیر از من٬ پس بیا و سهم من را پس بده به خودِ من...
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 15:33  توسط فواد |
باتلاق دوم...
خیلی خوبه! خیلی خوبه که وقتی می بینی داری توی یه باتلاق فرو می ری٬ و با هزار زحمت و تقلا٬ راه به جایی نمی بری٬ یک دفعه یه نفر پیدا بشه و بیاد و تو رو از اون تو در بیاره... ولی خیلی بده! خیلی بده که درست موقعی که از باتلاق می یاردت بیرون٬ درست موقعی که می خوای یه نفسی تازه کنی٬ درست موقعی که می خوای ازش تشکر کنی٬ تو رو هل بده و بندازه توی مرداب بغلی! مردابی که دیگه نمی تونی ازش بیای بیرون! بعدش وای می سه دم مرداب و فرو رفتن تو رو توی اون تماشا می کنه! در حالی که تو داری ازش تشکر می کنی! بعدش دلش به حالت می سوزه! می خواد که تو رو از توی منجلاب بکشه بیرون٬ ولی نمی تونه! نهایت تلاشش رو می کنه و تو می بینی که اون داره این کار رو می کنه٬ ولی نمی تونه٬ نمی تونه برای بار دوم نجاتت بده!... و تو ازش تشکر می کنی... و تشکر کنان می ری توی گل ها فرو!... و شاید٬ باید بری... شاید٬ باید توی این مرداب فرو می رفتی... شاید باید فرو می رفتی ولی نه توی مرداب اولی... این مرداب برای توست... و در حالی که سرت زیر گل ها پنهان شده و در حالی که نفست رو توی سینه حبس کردی٬ فکر می کنی! فکر می کنی که اون داره الان چی کار می کنه؟! و نفست رو می دی بیرون...
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 13:17  توسط فواد |
راه چهارم...
و همیشه تنهایی و همیشه می نالی از تنهایی٬ در حالی که آمده ای تا تنها باشی و آمده ای که بنالی از تنهایی. که تو٬ در بین آنها نیستی... که تو باید تنها باشی... که تو می روی به بالا٬ بالا و بالاتر و دور می شوی از آنها و می مانی٬ تنها... و می نالی... و با این که می خواهی بمانی٬ همان بالا٬ می آیی پایین تا شاید٬ کسی را با خود ببری به بالا٬ ولی نمی توانی... و شاید هم حتی٬ بمانی در همان پایین٬ در دام آنها و شاید بمانی بر سر دو راهی٬ که برگردی تنها یا بمانی٬ تنهاتر... و شاید راه سومی نیز باشد. و آن این که بروی٬ به جایی دور از همه جا٬ نه بالا و نه پایین. جایی که تنها نیستی و اصلا نیستی که تنها باشی... این ها را می دانی و باز هم می نشینی و می اندیشی... که شاید راه چهارمی هم باشد...
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 2:22  توسط فواد |
خانه ی زمستانی من...
و از خانه بیرون می آیم و باز در این اندیشه ام که ای کاش٬ به محض ورود به خیابان... از خیابان می گذرم و هیچ گذرنده ای نمی بینم!... و خیابان های بعدی... و به خانه بازمیگردم... با امیدی در دل٬ به خود می گویم٬ فردا٬ تو دیگر این جا نخواهی بود...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت٬ سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید٬ نتواند
که ره تاریک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس یازی٬
به اکراه آورد دست از بغل بیرون٬
که سرما سخت سوزانست.
نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون٬ ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست٬ پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوان مردانه سردست... آی!...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی٬ در بگشای!
...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دل گیر٬ درها بسته٬ سرها در گریبان٬ دست ها پنهان٬
نفس ها ابر٬ دل ها خسته و غمگین٬
درختان اسکلت های بلورآجین٬
زمین دل مرده٬ سقف آسمان کوتاه٬
غبارآلوده مهر و ماه٬
زمستان است.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 22:46  توسط فواد |
فکر؟!...
فکر مي کنيم... فکر مي کنيم ولي هر چه قدر که بيشتر فکر مي کنيم٬ کمتر پي مي بريم٬ بيشتر سوال مي کنيم و بيشتر فکر مي کنيم! فکر کردن کافي نيست. من٬ دوست دارم که همه چيز رو تجربه کنم! حتي شده براي يک بار... چيزايي که دوست دارم٬ چيزايي که نمي دونم دوستشون دارم يا نه و حتي بعضي وقت ها٬ چيزايي رو که اصلا دوستشون ندارم. و الان٬ دارم تجربه مي کنم... يک حس جديد رو... يک حس غريب که شايد بتونم بگم٬ غريب ترين حسيه که تا به حال داشته ام... حسي که هيچ چيزي ازش نمي دونم. هيچ چيز... حسي که از درونم سرچشمه مي گيره. حسي اون قدر قدرتمند٬ که به دستانم فرمان مي ده٬ حسي که به جاي مغزم٬ به من دستور مي ده... حسي که من رو به نوشتن در موردش وا مي داره... حسي عجيب تر از سوالات پراکنده ي موجود در ذهنم. حسي غريب تر از دنيايي که توش هستم و نمي شناسمش. نمي دونم از کجا اومده. نمي دونم کي اين حس رو به من داده يا من اين حس رو از کجا کش رفتم! خودش به سراغم اومد٬ از مغزم شروع کرد -و نه از قلبم!- و به تدريج٬ تمام وجودم رو فرا گرفت... حسي که روي وجودم چنبره زده? حسي که مغز من رو تحت کنترل خودش در اورده? اين حس٬ چه حسيه؟!... از کجا اومده؟... نمي دونم... نمي دونم... نمي دونم...
...ولی باز هنوز با خودم می خوانم و به حس می گویم:
قاصدک! هان چه خبر آوردی؟
وز کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی٬ اما٬ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری٬ باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند
قاصدک! در دل من٬ همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ٬
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک! هان٬ ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام٬ آی! کجا رفتی؟ آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی٬ جایی؟
در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 1:7  توسط فواد |