از دریا به دریا...
بالا را مي خواهيم، در پايين
پايين را، در بالا
آسمان را، بر زمين
زمين، در سما
ذوب گرد و تبخير
آن چنان كه قطرات باران را
شايد،
كه باز گردي،
به هر آن كجا كه طلب مي كني،
در آنجا،
اينجا را
2
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:16  توسط فواد |
راهی که هیچش کناره نیست...
راهیست بی نهایت٬ طولانی ترین مسیر٬ اصلی ترین شاهراه... اگر تمامی راه ها را کرانی است٬ این طریق٬ راه بی کران خواهد بود. و دلیل آن٬ نه خودِ مسیر٬ که رهگذر آن است... مادامی که گام بر سر نقاط این مسیر می نهی٬ راه بی نهایت٬ در مقابل چشمان تو٬ هم چنان بی کران می نماید. اما چون قدم هایت را پهن کنی٬ این شاهراه را نیز به بیغوله ای بدل خواهی کرد همانند تمام بیغوله های سراسر زندگیَت. قدم هایت را به اندازه ی نقاطِ راه٬ کوتاه بردار٬ تا ببینی عظمت این شاهراه را٬ تا مجذوب آن شوی٬ تا ناکجا ادامه دهی و در آن بی کرانِ ناپیدا٬ گم شوی... در آن هنگام٬ تو بر خطی٬ به طول کوچکترین ذره ی عالم٬ ادامه خواهی داد...
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 23:50  توسط فواد |
من، بهترين خداهاي دنيا را در محیط دایره ام دارم!...
دايره اي بايد، متشكل از من، تو و خودايِ ما تا مرا با گردشی دایره وار٬ در این گستره ی وسیع -به پهنای هستی- به آنچه می خواهم و می توانم٬ برساند. چرخش در محیط این دایره٬ هر کسی را به اندیشیدن وا می دارد که آنان که نمی اندیشند٬ مسلما نه در محیط آن٬ که در قطر دایره سرگردانند حال آنکه حرکت بر محیط دایره -که حول هستی کشیده شده- همه چیز و حرکت در قطر آن -که از هر ذره ی عالم کوچکتر است- هیچ چیز خواهد بود. با این حال پیاپی٬ در حرکتی دایره وار٬ به حول مرکزی مبهم٬ از سه نقطه عبور می کنم: تو٬ من٬ خودای ما و باز شروع می کنم از خودای ما و می رسم به "من" و هرگاه از خود شروع می کنم٬ به "تو" می رسم و در این دایره ی بی نهایت٬ هم چنان سرگردان می مانم تا برای مهم ترین سوال وجودم٬ پاسخی قانع کننده بیابم٬ "پایان این حرکت دایره وار٬ کدام یک از ماست؟!" نه "تو" نه "من" نه "خودای ما"٬ هیچ یک نمی تواند پایان این حرکت باشد که من هر یک را بارها و بارها امتحان کرده ام. با "تو" شروع می شود ولی با "تو" تمام نخواهد شد. این٬ تنها چیزیست که می دانم. پس به دنبال نقطه ی گم شده٬ همچنان به حول مرکزی مبهم٬ دایره وار٬ از "تو" شروع می کنم و از "من" و "خودای ما" گذر...
2
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:11  توسط فواد |
به مناسبت تجربه ی حسی جدید!...
تجربه ی حواس٬ برای من٬ بهترین تجربه هاست! وقتی حس جدیدی را لمس می کنم٬ سراسر وجودم را فرا می گیرد٬ احساس سبکی٬ احساس پرواز٬ احساس شادی درونی٬ احساس دل پیچه ی ناشی از نشئات روحی٬ احساس این که من٬ الان٬ خوشحال ترین فرد روی زمینم٬ احساس این که امروز٬ یک روز به یاد ماندنی برای من است٬ در عین این که امروز٬ هیچ تفاوتی با روزهای پیش ندارد٬ احساس این که من٬ متفاوت از دیروزم و نه دیگران٬ احساس کشف مطلبی که دیروز نمی دانستم٬ احساس پوییدن و پی بردن٬ احساس قرار گرفتن بر مبدایی که٬ مقصدی مشخص دارد٬ احساس این که هیچ٬ دودل نیستم و حتی یک دل!٬ احساس بی دل بودن٬ احساس خالی بودن از تفکرات آینده و گذشته٬ احساس زندگی در حال٬ احساس نشاندن آسمان٬ در میان دو هجای "هستی"٬ احساس شوق زندگی٬ احساس با خود بودن٬ احساس با "خودا" بودن٬ احساس عاشق بودن...
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:19  توسط فواد |
انفجار بزرگ!...
به جرات می توانم بگویم که مجنون شده ام! یک عمر گرفتار زندانی به ابعاد یک متر و هفتاد و هفت سانتی متر در نیم متر بودن٬ مسلما ثمره ای بهتر از این نمی تواند داشته باشد! باید از ابتدا می دانستم که من٬ تحمل اتاقکی به این کوچکی را نخواهم داشت. باید از اول می فهمیدم که محدود کردنِ نامحدود٬ امکان پذیر نیست. باید در همان لحظه ای که به فکر ورود به این زندان بودم٬ متوجه این موضوع نیز می شدم که وضع٬ همیشه به این صورت باقی نخواهد ماند٬ بزرگ تر می شوم و بزرگ تر و در نهایت٬ در این اتاق کوچک٬ چاره ای برایم باقی نخواهد ماند جز کوچ. پرواز به اتاقی بزرگ تر. اتاقی به اندازه ی بی نهایت در بی نهایت. اتاقی که ابتدای وجودم را در آن صورت دادم و بعد٬ آن اشتباه بزرگ٬ آن خطای نابخشوده٬ مرا در این حصار یک متری٬ محدود کرد! حال٬ چاره ای ندارم جز سفر... و برای سفر٬ نیاز به انتظار دارم. انتظار٬ تا بزرگ شوم و بزرگ شوم و... اتاقم را منفجر کنم!
2
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:11  توسط فواد |
اشتباه بزرگ من...
مسلما دیگر قادر نبودم تحمل کنم آن همه شلوغی کاذب خیابان ها را. کم کم داشت حالم به هم می خورد از بوی عطرهایی که فضای خیابان را پر کرده بود. با این که به محض خروج از خانه٬ این حالت تهوع همیشگی را به همراه داشتم٬ باز٬ مایل بودم که به میان جمعیتی بروم که همیشه در درونم٬ از آن گریزان بودم. با این حال٬ کششی مرموز به سوی آن داشتم! وارد خیابان اصلی که شدم٬ مثل همیشه٬ با نگاهی جویا٬ به مردم چشم دوختم تا شاید٬ بوی تعفنِ عطرهای در همِ معلق در هوا را فراموش کنم. ولی... نه بوی رستوران ها٬ نه بوی سمبوسه ای ها٬ نه بوی خواربار فروشی ها٬ نه بوی گند پسرانِ منتظرِ کنار پیاده رو٬ نه پلیس های پراکنده بین مردم٬ که مانند کفتاری گرسنه٬ منتظر رسیدن طعمه ای ضعیف بودند تا با دریدنِ آن٬ لحظه ای کوتاه٬ عقده هایی را که روزگار٬ به آن ها تحمیل کرده بود٬ از یاد ببرند٬ نه دخترانی که با چشم های از حدقه بیرون زده٬ به این طرف و آن طرف چشم می دوختند تا شاید٬ سرانجام شاهزاده ی رویاهاشان را٬ در بین مشتی کور و کچل بیابند و وقتی به تو خیره می شدند٬ با آن نگاه های عجیبشان٬ خیال می کردی که صورتت تا مرحله ی متلاشی شدن پیش رفته است! نه دست فروشانی که به اصرار می خواستند آدامسی در دهان تو بچپانند! نه آن مرد سیبیلویی که چپ چپ به تو نگاه می کرد و تو دلیلش را نمی دانستی! نه دختر و پسری که دست در دست هم٬ به صحبت های سراسر مزخرف هم می خندیدند! نه آرایش های تند پیرزنانی که غر غر کنان٬ فقط مواظب بودند که مبادا به آنها تنه بزنی٬ نه آن معتادی که مدام تا مرز سقوط در باغچه ی کنار خیابان پیش می رفت٬ نه بچه هایی که بدون توجه به هیچ کدام از این ها٬ فقط گریه می کردند و گریه می کردند و... تو آرزو می کردی که ای کاش٬ زاده نمی شدند! و نه هیچ چیز دیگر٬ نمی توانست تو را به خود مشغول سازد تا شاید٬ بوی تعفن عطرهای در همِ معلق در هوا را فراموش کنی!... به آسمان نگاه کردم٬ هیچ ستاره ای به من چشمک نزد. حتی ماه نیز در پشت آن آسمان خراش های نخراشیده٬ روی پنهان کرده بود و من٬ برای لحظه ای٬ بوی تعفن عطرهای در همِ معلق در هوا را٬ فراموش کردم...
2
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 23:41  توسط فواد |
تمام ماهی های من...
ديروز٬ ماهي کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهي شادابي که امسال عيد را در کنار ماهي پير و رنگ و رو رفته ي سال گذشته گذراند٬ تصميم به پريدن گرفت! به بيرونِ تُنگ٬ به دنياي تازه اي که روز هاي پي در پي٬ با چشماني باز٬ از پشت شيشه ي خاک گرفته٬ به نظاره ي آن پرداخته بود. نمي دانم٬ نجات او٬ که روي زمين افتاده بود و تقلا کنان٬ با چشماني لبريز از سوال هاي بي پاسخ٬ به تنگ بلورين و ماهي پير و رنگ و رو رفته ي درونِ آن مي نگريست٬ کار درستي بود يا نه... چون امروز٬ ماهي کوچک و قرمز تنگ بلور٬ همان ماهي شادابي که امسال عيد را در کنار ماهي پير و رنگ و رو رفته ي سال گذشته گذراند٬ با چشماني باز٬ خيره به تنگ و ماهي پير درونِ آن٬ بدون هيچ تقلا٬ بر روي زمين افتاده. اما هنوز... در چشمانش٬ هزاران سوال بي جواب موج مي زند.
2
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 20:58  توسط فواد |
اگر جای من بودی...
اگر تو جای من بودی٬ می فهمیدی دلیل خنده های آشکار من و گریه های پنهانی ام را! درک می کردی که چرا می گویم از امید و می نویسم از یاس٬ پی می بردی به تفاوت وجود بیرونی با دنیای درونی ام٬ غرق می شدی در افکارم و می ماندی در ذهنم٬ تا آخر عمر -که پایانی ندارد برای تو!-٬ فرو می رفتی در لجن زار پلیدی هایم و پرواز می کردی٬ سوار بر بال خوبی هایم٬ می پریدی تا اوج٬ تا بگیری خورشید احساسم و می دویدی تا بی کرانِ تنهایی هایم٬ می رقصیدی هم پای رقص اشک هایم٬ ذوب می شدی در حرارت امواج عشقم و می لرزیدی از سرمای نفرتم و می ماندی٬ منتظر٬ تنها٬ گریان٬ مستغرق٬ مایوس و لرزان٬ همراه وجودم... اگر تو به جای من بودی٬ می دانستی که چه می گویم و از چه... اگر تو به جای من بودی٬ دیگر نیازی نبود که بنویسم! پس لطفا این قدر با تعجب به چشمان من خیره نشو! آخِر٬ تو٬ من٬ نیستی...
2
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 23:14  توسط فواد |