کیست که بتواند؟!...
کیست که بتواند بر ترس من فایق آید؟!...
هر شب٬ درست زمانی که خستگی مفرط بر من سایه افکنده و پلک هایم قدرت باز ماندن ندارند٬ درست زمانی که در را می گشایم٬ درست زمانی که درمانده به آغوش تختخواب پناه می برم٬ لب هایی داغ را بر لبانم می یابم!... نعره ای دهشتناک٬ صدای جیغی کر کننده٬ دردی شدید...
آه چگونه باور می کنی که باز٬ به اشتباه٬ به خانه ی همسایه پناه آورده ام؟!...
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:54  توسط فواد |