تبليغاتX
i3, Mine 'n urs 'n noone else's
معلق در جيوه، آن جا چه غلطي مي كني؟


چرخه ی تولید تیرانازوروس ها...

انگار در لحظه زاييده شده بودم! در يك فضاي بسته اتاق مانند. مهم نيست كه چي بودم، چه طوري و از كجا اونجا اومده بودم چون هيچ كدوم از اين ها، تاثيري بر داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم، نداره! حتي اگه داشته باشه، من چيزي از اون رو به ياد ندارم! در همون لحظه اي كه توي اون صف شلوغ توي اتاق به دنيا اومدم، يه چيزي در اعماق وجودم بهم مي گفت: "يه چيزي، يه جاي كار، اشتباهه! اشتباه محض!" خانمي كه در ابتداي صف، لباس سفيدي به تن داشت، مدام با هر كدوم از ما صحبت مي كرد. دقيق نمي شنيدم كه چي می گه ولي تقريبا مطمئن بودم كه در مورد اون آقاي قد بلند ته صف حرف مي زنه. هموني كه يه شمشير بلند، هميشه همراهش بود. حتما داشت مي گفت كه: "نكنه يه وقت به اون آقا نزديك بشيد!" فكر مي كني اگه بهش نزديك مي شدم چي مي شد؟ مطمئنم كه بالاخره اون ها مي خوان همه ي مار رو بكشن. دوستان توي صفم كه كاري از دستشون ساخته نبود ولي من، اگه شمشمير رو مي داشتم، همه چيز حل بود! صدايي در درونم مي گفت: "بكشش!" در يه لحظه به طرفش حمله كردم و شمشير رو كشيدم. اون قدر با شمشير بهش زدم كه تقريبا چيزي ازش نموند!

صدايي در درونم مي گفت: "دو تا دندون جلوييت اضافه اند، اون عقبيه كه درد مي كنه رو هم كرم خورده!" در اين مواقع تنها كاري كه مي شه كرد اينه كه بكوبيشون به ديوار! اين كار رو كردم! دندون ها درست از ريشه در اومدن! خيلي ساده! تفشون كردم... حالا يه شمشير داشتم و چيزي هم اذيتم نمي كرد! يادم نيست چند نفر رو باهاش كشتم ولي دست و پا هاي قطع شده دقيقا يادمه. اوه! در اتاق! صداي درونم مي گفت كه بايد ببندمش! بهترين راه ممكن رو انتخاب كردم! با گذاشتن ابزار چنگك مانندي كه پيدا كرده بودم، به روي گردن خانم بهت زده ي جلوي صف، همه ي اونايي كه مي خواستن از در به درون بيان رو بيرون كردم، در رو هم بستم. در يه لحظه فكر كردم كه قبلا هم در شرايط اين چنيني بودم و جون سالم به در بردم! يه چيزايي از بلندگو ها شنيده مي شد. بچه هاي توي اتاق همه به وجد اومده بودند و با تمام وجود مي خواستند به من كمك كنند. احساس كردم كه كسي به زور، با اره برقي مي خواست در اتاق رو بشكونه! آره! يكي با اره ي روشن وارد اتاق شد! به سمت من حمله كرد! در يك آن به دردي كه ممكن بود من رو از پا در بياره فكر كردم، با اين حال، من هم به طرفش دويدم، به اون اره نياز داشتم! اره رو به سمت من گرفت و تقريبا يكي از دست هام رو قطع كرد! واي! واقعا درد بدي بود!... تحمل كردم و طي يك كش و قوس كوتاه، اره رو ازش گرفتم و خودش رو هم تيكه تيكه كردم. ديگه در باز بود و هر كي كه مي خواست مي اومد داخل. دو آقا با كت و شلوار به داخل دويدند. به عقب نگاه كردم. همه ي بچه ها و حتي خانم سفيد پوش هم اون جا، روي يه سري صندلي نشسته بودند و من رو نگاه مي كردند! آقا ها با من حرف مي زدند. گنگ و مبهم و من توي اون شرايط كه چيزي جز صدا هاي ذهنم رو نمي شنيدم! اون ها سعي مي كردند كه اره رو از من بگيرند. همه جاشون رو زخمي كردم! يكيشون تقريبا مرد. در يك آن، يك سري كد به صورت رياضي وار از جلوي چشمانم گذشت، صفحه ي بازي چكرز چيني رو به طور واضح، كاملا رنگي در برم ديدم! ولي اون يكي كه هنوز جون داشت به روشني به من گفت: "هيچ رنگي در كار نيست، همه چيز سياه و سفيده!" من و بچه هايي كه ديگه حوصله شون سر رفته بود يك صدا گفتيم: "كوررنگي!" شايد ضربه اي به سرش خورده بود! به هر حال وسط دعوا كه حلوا خير نمي كنند! ولي در آخرين لحظه ها يه چيز ديگه گفت. به وضوح شنيدم كه گفت: "صبر كنيد ببينم! يه چيزي، يه جاي كار، اشتباهه! اشتباه محض!" اين نظر در تمام وجودم القا شد! اون اشتباه، من بودم؟!...

يه پنجره، درست كمي عقب تر، پشت سرم بود. از اون به بيرون پريدم. دقيقا آرزو مي كردم كه بميرم ولي نه اين طوري! درست روي يك پله افتادم و تقريبا خرد شدم! شمردم: 1،2،3 و... به وضوح، در اعماق ذهنم صدايي شنيدم كه مي گفت: "يه چيزي، يه جاي كار، اشتباهه! اشتباه محض!" و چشمانم رو بستم...

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 8:47  توسط فواد | 




Copyright(C) 2005-2008 Fouad Amiri Designed in fouad.ir
fouad.ir