تبليغاتX
i3, Mine 'n urs 'n noone else's
معلق در جيوه، آن جا چه غلطي مي كني؟


نبود؟!...

برای هیچ می جنگیدم یا همه؟ یادم نمی رود آن روز را که تو٬ پشت در اتاقم مانده بودی و به در می کوبیدی تا من بیایم و در را بگشایم. شاید یک دقیقه مانده بود به عید و شاید کمتر٬ نمی دانم. عید که می آمد٬ همراه با تازه شدن تو٬ بوی تعفن خودم را بیشتر و بیشتر حس می کردم!

نمی دانستم که آیا تو نیز به همانی معتقدی که من؟ و این که چقدر از دیدن من خوشحال می شوی؟ چقدر دوست داری که من٬ درست نرسیده به عید در را باز کنم و تو٬ در آغوشم قرار یابی!

به یاد آور آن روز را که تو در اتاقت بودی و من پشت در٬ مدام می کوفتم و اشک می ریختم...

عید نزدیک بود... عید آمد... عید بی تو رفت...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:56  توسط فواد | 




Copyright(C) 2005-2008 Fouad Amiri Designed in fouad.ir
fouad.ir