نبود؟!...
برای هیچ می جنگیدم یا همه؟ یادم نمی رود آن روز را که تو٬ پشت در اتاقم مانده بودی و به در می کوبیدی تا من بیایم و در را بگشایم. شاید یک دقیقه مانده بود به عید و شاید کمتر٬ نمی دانم. عید که می آمد٬ همراه با تازه شدن تو٬ بوی تعفن خودم را بیشتر و بیشتر حس می کردم!
نمی دانستم که آیا تو نیز به همانی معتقدی که من؟ و این که چقدر از دیدن من خوشحال می شوی؟ چقدر دوست داری که من٬ درست نرسیده به عید در را باز کنم و تو٬ در آغوشم قرار یابی!
به یاد آور آن روز را که تو در اتاقت بودی و من پشت در٬ مدام می کوفتم و اشک می ریختم...
عید نزدیک بود... عید آمد... عید بی تو رفت...
2
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:56  توسط فواد |