فضاي باز باز باز، وسط يه خيابون خالي خالي خالي!...
حاضرم سه هزار تومن شرط ببندم كه اون دختره باكره است. اين رو از چشماش مي خونم. من هميشه عادت دارم كه با خودم شرط ببندم! نمي دونم فايده اش چيه چون به هر حال چه ببازم و چه ببرم، اون پول توي جيب خودم مي مونه! ولي فكر مي كنم يكي از فوايد احتماليش اين باشه كه حداقل يه طرف وجودم رو به جنگ با اون يكي طرفش مي فرستم! اين طوري حداقل مي تونم براي چند لحظه اي هم كه شده، طرف يكيشون رو بگيرم. دقيقا طرف يكيشون رو... بدون هيچ شكي. به همين خاطر بود كه روي باكرگي اون دختره كه پشت دخل نشسته بود شرط بستم، وگرنه مثل هر روز، فقط اومده بودم توي مغازه كه شير قهوه ي روزانه با كيك پچ پچم رو بخرم!
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:29  توسط فواد |