هیچ...
صحنه ی خاصی رو مجسم می کردم وقتی که زنم درست جلوی من ایستاده بود و از همسایه مون لب می گرفت. نه! این صحنه به هیچ وجه به واسطه ی مشاهده ی ۲۴ ساعته ی اون فیلم های پرمعنای هالیوودی توی ذهنم شکل نگرفته بود. واقعیت داشت. حقیقت محضی بود که شاید توی دلم سالیان سال انتظارش رو می کشیدم. کثافت کاری خوشایندی بود٬ از اون نوع هاش که آدم ته دلش راضیه. خب٬ حداقل دلیل کافی رو برای کشتن هر دوشون به من می داد. اون وقت٬ وقتی که صحنه رو ۱۸۰ درجه می چرخوندم٬ خودم رو می دیدم که دارم از همسرم لب می گیرم. اون صحنه ی خاص با زاویه ی ۳۶۰ درجه که محشر بود! صحنه ی لب گرفتن من و آقای همسایه...
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط فواد |